تور یک روزه تفریحی- آموزشی SODET به مقصد مجموعه فرهنگی-تاریخی کاخ سعد آباد(دوره بیست و سوم) برگزار شد.

0
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...

شانزدهم آبان 96. مهمان تورِ مؤسسۀ سفیر در کاخ سعدآباد شده‌ام. تور مرکب است از دو اتوبوسِ نه چندان بزرگ از زبان‌آموزان که همراه با 5 نفر از لیدرهای مؤسسه ، قرار است ساعت 9 صبح  از خیابان شریعتی، قلهک به طرف کاخ سعدآباد به راه بیفتند. تقریباً به موقع، عازم می‌شویم. روی هر صندلی، برای هر شرکت‌کننده، کارت شناسایی مؤسسه قرار داده شده همراه با دفترچه‌ای کوچک به انگلیسی با موضوع محلی که عازم دیدنش هستیم. اولین کار، آشنا شدن با اسامی حاضران است. و البته، پذیرایی. شمشیر داموکلس هم در همه جا بالای سرمان تاب می‌خورَد که : Farsi= ice cream .حاضران خوش‌روحیه‌اند.

تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد
تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد

اولین تکلیف: به پنج سؤال مندرج در صفحۀ 24 دفترچه پاسخ دهید . هنوز اتوبوس به تجریش نرسیده است. گفتگو دربارۀ تأثیر و فایدۀ تاریخ و مراقبت از آثارِ باقی‌مانده از گذشته است. نوبت می‌رسد به دومین تکلیف. رجوع به glossary  که در صفحات 30 و 31 آمده. کلمه‌ها را با هم تلفظ و تکرار می‌ کنیم و توضیحشان را می‌خوانیم. در فرصتی کوتاه، سعی می‌کنیم آنها را حفظ کنیم و بعد ، نوبت به پرسش می‌رسد. پرسشی شاد و شیطنت‌بار، و این بار از توضیح کلمه  به بیان خود آن. سربالایی زعفرانیه را بالا می‌رویم. شیطنت‌های ردیف‌های آخر برقرار است، البته با طعم انگلیسی

و حال، پیاده شده‌ایم، در میدانگاه ورودی کاخ ، که دو سه سرباز که اونیفورم بنفش غریبی به تن دارند، از آن محافظت می‌کنند. در نقطه‌ای جمع می‌شویم. تاریخچۀ ساخت کاخ از دورۀ قجری بیان می‌شود؛ وسعتش، قیمتش، دست به دست شدن‌هایش ، و آن کلمۀ  irrigate که در glossary  آمده بود. همه کارت‌های شناسایی برگردن دارند. می‌ایستیم و اولین عکس دسته‌جمعی را می‌گیریم. آنجاست که متوجه می‌شوم جوان‌ترین عضو گروه، گویا هنوز یک‌ساله هم نشده. پسرک خوشرویی که در “آغوش” ی که مادرش به خود بسته، همراهی‌مان می‌کند. نامش: آبتین. به نظرم می‌رسد که مادرش مدتی در کشوری انگلیسی زبان زندگی کرده است. [ همان حدود، بی سر و صدا، جامِ مسِن‌ترین فرد ، شاید مادربزرگ جمع ، را به خودم می‌دهم . البته، مثل همیشه، میانه‌ای با سِلفی گرفتن ندارم. عکس من هم می‌مانَد در خاطرۀ رؤیاهای تعبیرنشدۀ کاخ.]

تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد
تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد

مقابل ورودیِ کاخ شمس که همان موزه پوشاک سلطنتی است، عکس دسته‌جمعی دیگری می‌گیریم. تصویرِ چندتایی چهره‌های قاجاری با لباس‌هایی متعلق به سه دورۀ آن خاندان، به دیوار نصب شده‌اند. اولین اثر هنری در بدو ورود به این قسمت، پارچه‌ای شنل مانند روی بدن مانکنی است که لباس کرباسی به تن دارد. پارچۀ شنل، کولاژی ازعکس‌های درباریِ قاجار است. می‌خوانم که سال 96 ( همین امسال) در آنجا نصب شده، اما نام هنرمند سازنده‌اش را ضبط نکرده‌ام ــ حیف.  لباس‌ها، پاگون‌های نظامی، که دکمه‌هایشان ساخت کارخانه‌ای سوئدی بوده. قباهای تشریفاتی درباری، چند لباس سنگ‌دوزی‌شده از خاندان سلطنتی. و پیراهن و شنل تاجگذاری شهبانو. کار طراحان و دوزندگان فرانسوی. حتماً در زمان خود بسیار مجلل و زیبا بوده. اما دیدنش که آن را روی بستری که با ملافۀ سفید پوشانده شده، دراز کرده‌اند، توی ذوق می‌زند.

باز هم لباس‌های رسمی: پیراهن، کت و دامن. این بار دقت می‌کنم که طراح آنها، عامداً ، از نقش‌های بته جقه، گل و بته ، کلاقه‌ای‌های آذربایجان، و سوزن‌دوزی‌های بلوچ روی لباس‌ها استفاده کرده. همان چیزی که همیشه، زنان هنرمند کشورم را که بی سر و صدا، تکلیف‌وار، هنرهای دستی‌شان را خلق می‌کنند، در نظرم ، بالا می‌بَرَد و در تابش نوری آمیخته با احترام قرار می‌دهد.

به موزۀ آشپزخانه رسیده‌ایم. با آنکه شخصاً، با آشپزی، آن هم حرفه‌ایش، چند سالِ نوری فاصله دارم، از مشاهدۀ فِر و اجاق مرکزی آشپزخانه لذت می‌برم. فکر کن: در همان لحظاتی که چند ماهیِ بزرگ دارند بخارپز می‌شوند، نان‌های کروسان دارند در فِرِ پایینی برشته می‌شوند و روی آن‌یکی شعله، سوپی که شیر به داخلش جاری شده، دارد قُل می‌زند. آقای آشپزِ اصلی مجسمۀ باابهتی دارد. در اتاقِ غذاخوریِ کارکنان، چشمم به سینی استکان‌های کمرباریک می‌افتد، و تلویزیونی در قاب چوبیِ بزرگ که آن سال‌ها مُد بود ، و آن ضبط صوت پرتقالی رنگِ گِرد، که حال و هوای دهۀ 70 میلادی را هنوز دارد. ظرف‌ها، لیوان‌ها، سینی‌ها ومجمعه‌های هنری. و آن تخم‌مرغ‌ها و شقه‌های گوشت مصنوعی که در یخچال‌ها جا خوش کرده‌اند. ماهی‌هایی که لابد سال‌هاست همان‌طور برش‌خورده درون ظرف‌ها مانده‌اند. بیرون که می‌آییم، نوبت پاسخ دادن به سؤالی می‌رسد که مطرح شده بود: تفاوت سه نوع پختِ grill ، roast، و barbeque  .

ساختمانی دیگر. موزه ملت یا کاخ سفید. اتاق خصوصی شاه. اتاق استراحت ملکه. رنگ‌ها هماهنگ انتخاب شده‌اند. به‌خصوص، از رنگ پارچۀ کرمِ براقی که دیوار اتاق شاه را پوشانده، خوشم می‌آید. مبلمان اتاق استراحت خانوادگی بیشتر از بقیه به دلم می‌نشیند، به‌خصوص پرده‌های سبز گلدارش. اما اتاق انتظار سران ارتش به نظرم فضای سردی دارد. رنگ آبی فرش ِ آن هم به این سردی دامن می‌زند. سرسرای طبقۀ بالا بزرگ‌ترین هالِ این مجموعه است. مبلمانِ چوبیِ واقع در آن، با اینکه کاری هنری است، منْ یکی را که اصلاً به نشستن دعوت  نمی‌کند. متعجب می‌شوم که چرا فرش بزرگ سرسرا، کج‌باف است. تابلوها تیره‌اند. یکی دو مجسمه‌ای که دور هال چیده شده‌اند و  ظرف‌های داخل دکورها چندان توجهی برنمی‌انگیزند. البته، به چند ظرف عتیقۀ ایرانی دقت می‌کنم. سقف با آنکه گچ‌کاری زیبایی دارد، خیلی فاصله دارد با آنچه از “قصر”  با همۀ اِهِن و تُلپش انتظار می‌رود. لوسترها هم همین‌طور. در بازگشت به طبقۀ پایین، رنگ و روی رفتۀ یک دست مبلی که لابد زمانی لیمویی و براق بوده، کسالت‌بار به نظر می‌رسد.

تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد

حالا، مقابل مجسمۀ آرش ایستاده‌ایم. عکس می‌گیریم و صحبت می‌شود. صحبت از وطن، و وطن‌دوستی و تیراندازی و مرز و شاهنامه و شخصیت‌هایش. نکته‌ای که همیشه در ذهنم خواهد ماند آن است که “اشکان” از شخصیت‌های شاهنامه نبوده. ظاهراً، استخری بزرگ و خالی در فضای پشت سرِ مجسمۀ آرش هست، با کاشی‌هایی تیره. خیلی دلم می‌خواهد در نگاه سه چهار توریست اروپایی وهشت نُه توریست آسیایی ( چینی؟) که به چشم می‌خورند، بخوانم که در ذهنشان چه می‌گذرد.

پاییز است و رنگ‌هایش. کومه‌های برگ در مسیر نهر. نهری که هنوز خاطرۀ آبِ جاری از ذهنش پاک نشده است. اما چه کسی می‌داند …؟! کلاغ‌ها با کُتِ فراکی که به تن دارند، از صاحبخانه هم صاحبخانه‌تر، اینجا و آنجا، جمع می‌شوند و با نگاه‌های شکاک، آدم‌ها را زیر نظر می‌گیرند. از طرف چند مدرسه هم بچه‌ها را برای بازدید آورده‌اند. دختران کم‌روی دانش‌آموزِ سنین راهنمایی، که از دیدن گروه پر سر و صدای ما که به زبانی دیگر حرف می‌زنند، جامی‌خورند. و پسربچه‌های یک دبستان غیردولتی که شادمانه و پرسرو صدا، گیر داده‌اند به انگلیسی صحبت کردن لیدرها و بچه‌ها ، و مدام سلام و خداحافظی می‌کنند.

در محوطه‌ای  ساختمانی ، کارگران مشغول کارند تا بخش دیگری از کاخ را آمادۀ بازدید کنند. چند راننده‌ای که در خیابان‌های خلوت کاخ به چشم می‌خورند، خودشان را با آرامْ راه رفتن‌های بازدیدکنندگان تطبیق داده‌اند.

تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد

حالا، مقابل موزۀ استاد فرشچیان ایستاده‌ایم؛ با آن مجسمۀ نیم‌تنۀ استاد و آن حیاط مقابلش با آن حوض خالی. پیش خودم تصور می‌کنم که شب‌ها را اینجا گذراندن می‌توانسته وهم‌آمیز باشد. به داخل که می‌رویم، تابلوها انگار کهکشانی خروشان هستند که بر روی کاغذ ثبت شده‌اند. چرخش‌های قلم، لکه‌های پی در پیِ رنگ، جهانی که می‌چرخد، خروسی که بال می‌کشد و تاب می‌خورَد، و هوس و امید و تطهیر. تصاویر دیوان و دام‌ها. و انسانِ رهیده.

و دوباره که پا به همان حیاطِ بزرگ و خالی می‌گذاریم، دنیا چرخیده و آفتاب ظهر پاییزی، به خلوتِ خیابان‌های کاخ، رنگِ پخته‌تری زده. همراهِ خردسالمان، آبتین، سرگرم تماشای گربه‌ای است که بالای سقف کوچکی نشسته و ظاهراً گرسنه است، و کلاغی که همان کنارها، کوتاه، پَرِش می‌کند.

راستی، یادم نرود که بعد از موزۀ استاد فرشچیان، که همه در نقطه‌ای جمع شدیم، بازی پانتومیم برگزار شد، آن هم با استفاده از کلمه‌های مرتبط با همان دفترچه‌ای که به همه داده شده بود، که لطف خودش را داشت. البته، برای من که روی سنگ بزرگی نشسته بودم و خط نگاهِ آبتین کوچک را دنبال می‌کردم، همۀ کلمه‌ها واضح نبودند، اما فضای شادی به وجود آمده بود.

تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد

حالا، حدود ساعت دوازده و نیم است. در اتوبوس نشسته‌ایم. نوبت می‌رسد به پذیرایی دوم و بازی با کلماتی که مربوطند به تصاویری رنگی و پرینت شده. البته، با جایزه. و انتخاب تصادفیِ زبان‌آموزی که در ترم بعد، فقط ده درصد هزینۀ ثبت نامش را پرداخت خواهد کرد.

تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد

چون در میانۀ راه پیاده می‌شوم، فرصت نمی‌کنم با خانم‌های لیدر، خانمی که سرگرم عکس گرفتن‌های حرفه‌ای است، و همۀ حاضران،  به گرمی خداحافظی کنم. سپاسگزارم که میهمانی ناآشنا را دوستانه پذیرفتند و بی آنکه با شمشیرِ جریمۀ بستنی، تأدیبش کنند، او را خوش و خرم در میدان تجریش پیاده کردند و پیِ کارِ زبان‌آموزیِ خود را گرفتند.

تور تهرانگردی به مقصد کاخ سعدآباد
به اشتراک بگذارید

ارسال دیدگاه

3 × 2 =